نوبهار است

ولی غمگینم‌‌ ،

همه جا بوی تو را می شنوم.

ای دریغا !  افسوس !

دیدنت امر محال ....

 

حرف های دلم ... (غصه هايي كه چند صباحی بود دلم را مي آزرد و هرگز نتوانستم، آنطور که باید، به او بگويم با دلم، روحم و احساسم چه می کنند؟! غصه ها، انباشته شد و چون گلوله اي راه نفس را بر من بست، اكنون، با دلی شکسته و تنها، به ديوار اين اتاقك سياه مي نويسم شاید راه نفس، باز شود و بتوانم باز با تمام عشق و احساس سرشارم به او بفهمانم که بی حضور سبزش زندگی، برايم معنا ندارد و اگر نباشد زندگی ام مثل این کلبه، سیاه و غمگین خواهد بود. می خواهم به او بگویم که چقدر دوستش دارم و او مجالم

 نمی دهد ...)