



نوبهار است
ولی غمگینم ،
همه جا بوی تو را می شنوم.
ای دریغا ! افسوس !
دیدنت امر محال ....
حرف های دلم ... (غصه هايي كه چند صباحی بود دلم را مي آزرد و هرگز نتوانستم، آنطور که باید، به او بگويم با دلم، روحم و احساسم چه می کنند؟! غصه ها، انباشته شد و چون گلوله اي راه نفس را بر من بست، اكنون، با دلی شکسته و تنها، به ديوار اين اتاقك سياه مي نويسم شاید راه نفس، باز شود و بتوانم باز با تمام عشق و احساس سرشارم به او بفهمانم که بی حضور سبزش زندگی، برايم معنا ندارد و اگر نباشد زندگی ام مثل این کلبه، سیاه و غمگین خواهد بود. می خواهم به او بگویم که چقدر دوستش دارم و او مجالم
نمی دهد ...)
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۶ ساعت توسط کارشناس : مصطفی ملكيان فيني
|
ما با اطمينان شما و با افتخار و كادري مجرب آمده ايم تا روزگاري خوب و شيرين براي شما ثبت كنيم.